سفارش تبلیغ
صبا



ماجراهای دایزه ها... - مادر






درباره نویسنده
ماجراهای دایزه ها... - مادر
پاک روان
دارم زندگی مادر(صدیقه خانم) رو اینجا از زبان بروبچهای خودش براتون تعریف میکنم.زندگی یه حاج خانم هنرمند.یه مادر عاشق.یه عابد زاهد...
تماس با نویسنده


آرشیو وبلاگ
عروس آ عروسی
تولد بچه ها
غصه های احمد
مادر


موسیقی وبلاگ


عضویت در خبرنامه
 
لوگوی وبلاگ
ماجراهای دایزه ها... - مادر

آمار بازدید
بازدید کل :10417
بازدید امروز : 3
 RSS 

   

دیشب پسرعمه حسن اومده بودن خونه ی ما عید دیدنی. با فرحناز خانوم آ شهناز خانومشون.
چه زود گذشت, یکسال. با خانواده اومده بودن بازدید پارسال ما.دوست داشتن
گفتیم و گفتیم از شیرینی های گذشته. پسرعمه حسن از حاج دایی(حج اکبر=بابای صدیقه خانوم) و دایی کرمعلی, دایزه آقابی بی. دایزه ربابه, دایزه خدیجه, دایزه فاطمه, دایزه ...دختر عمه زهرا. حاج عمو که خونشون دنبالی همین مادی محله مون بود.

Wooden Fence

از چوب فروشی حاج دایی می گفتن. پسرخاله حاجی. پسرخاله مهدی. از عیدی گرفتنها و خالی کردن جیب حاج دایی. از اولین کفشی که حاج دایی براشون خریده بوده. دایزه آقا بی بی(مادر حاج اسماعیل).از عمویی به نام نجار خان.گل تقدیم شما

پسرعمه حسن از همدست شدنهاشون با حسین آقا تعریف می کردن . از ترکه خوردنهاشون از دست .....خیلی خنده‌دار

از تخته فولاد. از مصلا و ورزشگاه و قطعه هایی از تخته فولاد که حذف شد و مقبره ی بزرگانی که وسط اتوبان و خیابان افتاده و ...



نویسنده » پاک روان » ساعت 12:8 عصر روز جمعه 92 فروردین 9